دارم میرم.همین یه جمله.

اول می خواستم کلا برم.اما می خوام آدرسم رو عوض کنم.به چند دلیل که بعضییاش ایناس:

سرعت کم ایرانبلاگ

مشکل خودم برای آپ کردن در این سیستم

فیلتر شدن ایرانبلاگ توسط بلاگفا و در نتیجه پاک شدن خودکار لینکام از وبلاگای دیگه

در ضمن من تمام لینکام رو منتقل کردم اونجا...

 

اگه خواستی بيا به اين آدرس:

http://neveshtehaye-limoee.blogsky.com

 

ليموی ملس

نظرات 7 |لینک ثابت | جمعه، 16 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هفت | شاپرك

عصر 23 دي ماه 83:
چكمه هاي قرمز لاستيكي را روي كتابش گذاشته. فردا آنها را خواهد پوشيد.مثل تمام بچه هاي روستايشان.


24 دي ماه 83:
سرما سرما سرما...
چكمه ها را مي پوشد.كاش ميشد روي زمين راه نرود تا چكمه هايش كثيف نشوند.
اه گل دم در مدرسه هنوز پابرجاست.در خيالش ميگذرد كه چقدر معلم تاكيد كرده بود كه آن را با شن و ماسه بپوشانند.پايش را جوري ميگذارد كه چكمه هايش گلي نشوند.


تمام زمستان بوي نفت در راهرو مي پيچد.بوي بخاريست البته حلب هاي پلاستيكي داخل راهرو هم به بوي نفت دامن ميزند.
چكمه هاي قرمزش را به دوتانش نشان ميدهد....
در يك لحظه آتش دور و براشان را ميگيرد.به سمت در خروجي ميدود. ديگر چيزي نميشنود...


اه گِل هاي لعنتي....
انگار مي خواهند انتقام عبور هاي كودكانه اش را بگيرند.در گل ها اسير شده.نه فقط او خيلي هاي ديگر...
گل ها مي خواهند آنها را به آتش بسپارند.گل ها مثل تار عنكبوتي شده كه پروانه هاي كوچك رنگي را اسير كرده.


حرارت را حس ميكند....واي خداي من چكمه هاي لاستيكيش....
در محاصر ه چكمه ها و آتش مانده اند...ديگر معلم را هم نمي بيند...
چكمه هايش با پاها يكي شده...

حالا دیگه با چکمه هایش روی زمین راه نمی رود ...

 

 



پ.ن۱: ۱۳ كودك در حادثه ي آتش سوزي مدرسه لردگان پر پر شدند.کودکانی که با چکمه های در پا دفن شدند . معلم 20 ساله آنها با تمام تلاشي كه كرد نتوانست آنها را نجات دهد معلم جوان هم....


پ.ن۲: عكس ها مربوط به يك سال بعد از آتش سوزيت.


پ.ن۳: هنوز هم با اين نياز شديد كودكان ايراني به خيلي چيزها بايد به فكر كودكان ديگر كشور ها بود؟؟؟؟؟؟؟؟
صورت هاي آب شده شان آتش به دلم ميزند.هزينه هاي كمك به ... و ... را داريم هزينه ي كمك به تو كودك ایراني را نداريم.ما را ببخش پرنده ي كوچك...

 

ليموی تلخ

نظرات 28 |لینک ثابت | سه شنبه، 24 دی هزار و سیصد و هشتاد و هفت | شاپرك

 

ماهى قرمز دل تنها بود

تنگ دل هم جا داشت...

هوس ماهى ديگر در سر...

ماهى قرمزى از ماهى من تنها تر...

يار  هم خانه ى ماهى شده است...

تنگ دل تنگ شده ...

دلمان با هم يكرنگ شده...

حالا می فهمم که چرا می گویند:

دل من تنگ شده ...


پ.ن1:.....

پ.ن2:.....

پ.ن3:چقدر بى انصافند.....

پ.ن4:تنها کاری که الآن دوست داشتم انجام بدم هک کردن قلب توست ! این مناسب حالمه ...

ليموی ترش

نظرات 13 |لینک ثابت | شنبه، 14 دی هزار و سیصد و هشتاد و هفت | شاپرك

صدف را برميدارم.ميگويند اگر به دقت گوش كني صداي درياي خروشان را از دل صاف صدف ميشنوي...

روي تخت دراز ميكشم...

آري...صداي دريا مي آيد.انگاري امواج خيلي نرم به صخره هاي كنار ساحل مي خورند...چه آرامشي...چشمانم را ميبندم...صدف يادگار درياي جنوب است كه چقدر دوستش دارم.زماني كه براي اولين بار غروب خورشيد را بر فراز خليج هميشه فارسش ديدم چقدر هيجان زده شدم...

صداي تلويزيون مرا به خودم مي آورد.از جنگ ميگويد.از غزه...

برخلاف خيلي ها اخبارش را دنبال نمي كنم.برايم فرقي ندارد كه جنگ كجاست.فقط ميدانم كه جنگ متنفرم.من جنگ را خوب ميدانم...

من خوب ميدانم معناي آوارگي را.و زمانيكه هموطن تو 500 كيلومتر آن طرفتر با كنايه از تو ميپرسد:"همتون ميخواييد توو يه اتاق بخوابين؟!"

و تو زماني را به ياد مي آوري كه كودك خردسالت در اتاقش آرام خوابيده بودو مي انديشي كه تمام آشپزخانه ي من از اتاق تو بزرگتر است....

لبخند تلخي ميزني و ميگويي آري! ما مدتهاست عادت كرده ايم كه شبها با شلوار جين بخوابيم تا آماده باشيم...

بعد ديگر نا امني:بيكاري

زندگي و زن و بچه كه جنگ نميشناسد....كار ميخواهي؟

در وطن خود هستي اما نه در زادگاه خود.وتو محكومي به:بيشترين كار با كمترين مزد!

اين در حاليست كه صاحبكار ميداند تو كيستي.شان تو را خوب ميشناسد...ولي تو جنگزده اي!

آري تمام خانه و كارخانه ات تمام زندگي ات جا مانده پس ديگر چيزي نداري براي شخصيت از نظر بعضي ها!

فقط جان خود و خانواده ات را نجات دادي و چه بار گراني....

كه چه ارزان مي فروشند در جنگ!

مدارك سالها تحصيل و دستهاي ماهر از سالها كارت بي ارزشند...آخر تو يك جنگزده اي!

تو يك دهان ديگر حساب مي شوي آنها مي پندارند تو مي خواهي لقمه هاي آنها را بربايي!!!

گاهي انگار به يك كشور غربي سفر كرده اي! حتي از پرسيدن احوالت,دادن پاسخت هم دريغ ميكنند مبادا كه سربارشان شوي!

و آنهم تو! سربار شوي...هرگز...

تو هنوز هماني كه سفره ات گرم است و دور و برت شلوغ...

هنوز آغوشت مانند سابق باز است.هنوز هم ميگويي مهمان حبيب خداست...

آري مهمان حبيب خداست و هر لحظه آني دارد.لحظه ي فروختن جواهرات زنان هم آني دارد...

خيال بازگشت به روزهاي طلايي زندگي لحظه اي آرامت نميگذارد.نگهداشتن خانواده در اين اوضاع كار هر كسي نيست...

مثل گذشتن خانواده از پهناي رودى پرخروش درحاليكه فقط با يك طناب به هم وصلند و دگر هيچ و كودكاني كه نمي تواني آنها را به طناب ببندي.مجبوري آنها را به كولت ببندي تا با دستانت طناب را بگيري و همزمان بايد مراقب نفر جلويي و پشت سرت هم باشي...

آري تو يك جنگزده اي

از خودم مي گوييم.نوزادي آرام كه روز سوم تولدش در آغوش مادر در يك زير پله ي كوچك به سينه فشرده ميشد.از آن روز به بعد تا ماه ها گريه ي او پاياني نداشت...

تا به حال پاشنه هاي زخمي مادري جوان را ديده اي؟

آنقدر نوزاد ناآرام  از دلدرد هاي عصبي را روي پا تكان داده كه پاشنه هايش به خون افتاده... كه شايد نوزاد پس از ساعتها تكان دادن آرام شود....اين همان نوزاد آراميست كه داشت؟!

و سئوال نا به جاي از خدا بي خبران:"حالا بچه واسه چتون بود؟!"

و او خوب ميداند كه بچه براي چه اش بود!او زندگي را ميشناخت و دوست داشت.

بچه براي او زندگي است اميد است همه چيز است.آيت لطف خداست.نشانه ي رضايت خدا از اوست!

چرا كه فرزند او آرام و زيبا بود.همان فرشته اي كه خدا روز اول به او داد.

"آخر جنگ آفريده ي خدا نيست"

و او فقط با آنچه خدا آفريده بود تا آن زمان زندگي كرده بود...

نميداني چه آرامشي دارد بعد از هر بمباران شديد ميداني كه چند روزي آرامش هست و تو به خانه بر ميگردي...

هر كس به حالي پا برهنه,دوان دوان,اشكريزان....

وبا چه شوق و حسرتي خانه هاي خاليمان را تِي ميكشيم! آخر تمام  وسايلمان را دزد برده!

مسئولان مي گويند وظيفه ي ما نيست!!!

عيبي ندارد تو خانواده را داري ...دزد حتي كابينت ها و فريزر را هم خالي كرده!

اما باز هم ايرادي ندارد آنجا را هم تي ميكشي...

به اتاق هاي خالي از وسايل مي نگري در خيالت همه را ميخري و از نو ميچيني...

لبخندي روي لبانت مينشيند.

آدمهايي كه در 20 سالگي 50 ساله شدند.

حالا كه جنگ تمام شده.آري...

اما من خوب ميدانم مزه ي فريادهاي آن شب عمه را وقتي برق با صداي وحشتناكي قطع شد و او را به زمان جنگ برد...

من  زود فهميدم اسم پسر جوان فاميل روي ديوار كوچه يعني چه...

خوب ميدانم بمباران مدرسه يعني چه...

خوب ميدانم زمانيكه يك مادر ميگويد اگر دوباره جنگ شود خودم و بچه هايم را خواهم كشت چه طعمي دارد....


پ.ن1:اين ها رو ننوشتم كه از جنگ ايران بگم.اين ها رو نوشتم كه يادم بمونه ما هم يه زماني جاي اونها بوديم.شايد خيال كنين گله كردم.منظورم گله كردن نيست فقط خواستم ببيني چقدر جنگ بي رحمه.با رنگ مشكي نوشتم اين فرق داره

پ.ن2:جنگ هر جايي باشه فرقي نداره نه سرزمينش برام فرق داره نه مردمش.چون احساس من غربال شده.

پ.ن3:....يه مادر برگشته از جنگ عراق....

جنگ از هر طرف كه باشه جنگه....STOP WAR

ليموی تلخ

نظرات 18 |لینک ثابت | سه شنبه، 10 دی هزار و سیصد و هشتاد و هفت | شاپرك

مدتى هست كه آپ نكردم.به شدت مريض بودم.با عرض معذرت از تمام دوستايى كه وظيفه ام بود بهشون سر بزنم ولى نشد.

حتما تا حالا همه فهميدين كه نوشته هاى من براى فرد خاصيه كه دوسش دارم و اميدوارم هميشه شاد باشه.شايد گاهى نوشته هام باعث شده تصور كنيد ازش ناراحتم يا آدم مهربوني نيست...

ولي اين ضعف نوشته هاي منه.اون آدم مهربون و حساسيه...

اين شعر رو برام فرستاده تا از طرفش توو وبلاگ بنويسم.حتي زحمت تايپش رو هم كشيده بود...

P.V

 

گهي به سينه در آيي ، گهي ز روح بر آيي

گهي به هجر گرايي ، چه آفتي ، چه بلايي !

 

***************

 

گهي جمال بتاني ، گهي ز بت شکناني

گهي نه اين و نه آني ، چه آفتي ، چه بلايي !

 

***************

 

بشر به پاي دويده ، ملک به پر بپريده

به غير عجز نديده ، چه آفتي ، چه بلايي !

 

***************

 

مثال لذت مستي ، ميان چشم نشستي

طريق فهم ببستي ، چه آفتي ، چه بلايي !

 

***************

 

چه دولتي و چه سودي ! چه آتشي و چه دودي !

چه مجمري و چه سودي ! چه آفتي ، چه بلايي !

 

***************

 

چه راحتي و چه روحي ! چه کشتيي و چه نوحي !

چه نعمتي و چه فتوحي ! چه آفتي ، چه بلايي !

 

***************

 

بگفتمت : "چه کس است اين؟" بگفتيم : "هوس است اين"

خمش خمش ! که بس است اين ، چه آفتي ، چه بلايي !

 

***************

 

هوس چه باشد اي جان ؟! مرا مخند و مرنجان

رهم نما و بگنجان ، چه آفتي ، چه بلايي !

 

***************

 

تو عشق جمله جهاني ، ولي ز جمله نهاني

نهان و عين چو جاني ، چه آفتي ، چه بلايي !

 

***************

 

مرا چو ديگ بجوشي ، مگو خموش ! چه خروشي ؟

چه جاي صبر و خموشي ؟ چه آفتي ، چه بلايي !

 

***************

 

دگر مگوي پيامش ، رسيد نوبت جامش

ز جام ساز ختامش ، چه آفتي ، چه بلايي !

 

***************

P.V

 

پ.ن1:خيلي دوست دارم.ببخش اگه گاهي ناراحتت ميكنم.

با دستام پيرهنتو تا ميكنم...

قلبمو توو سينه ي پيرهن تو جا ميكنم...

 

پ.ن2:تغييرات موس و اون لوگو كه بالاي وبلاگ هست رو هم زحمتش رو بهونه ى وبلاگ كشيده

ليموی شيرين

نظرات 23 |لینک ثابت | دوشنبه، 2 دی هزار و سیصد و هشتاد و هفت | شاپرك